تابستون داره تموم می شه و پاییز آروم آروم سرمای خودش رو به رخ می کشه. همزمان با پاییز و هوای سرد مدرسه ها هم تو راهَن. توی تابستون کلی کار شروع کردم اما خیلی خوش گذشت. به هرحال دیگه دوران بخور بخواب سر اومده. هیچوقت دلم برای درسخوندن تنگ نشداما برای دیدن همکلاسی هام و معلم هایی که هرکدوم خاص و کمی عجیب بودن هیجان زده شدم.

دیدن ساعت شیش و نیم صبح انقدر هاهم قشنگ و رویایی نیست که براش لحظه شماری کنی؛ لذت بخش و قشنگ اینه که  وقتی بابات می ره دستشویی، توی هوای سردِ صبح زیر پتوی نرم و گرم ، روی تُشک دراز بکشی.

درسته توی مدرسه ی نمونه دولتی ام و در کنار ـَرخون ها درس می خونم اما مدرسه، مَدرِسَس و مثل همه جا آدم های جور واجوری هستند. البته شاید تعداد بچه مثبت هایی که با سیبیل های تازه درآمده که تو زنگ های تفریح شیر و کیک می خورن، نسبت به بقیه ی جاها بیشتر باشه.

با اینکه ریاضیم خیلی خوبه اما اصلا مثل این بچه درس خون ها نیستم که وقتی مدیر نظر سنجی می کنه که به کدوم درس علاقه دارید جوری می پرن هوا و می گن ریاضی که انگار نفر پشتی شمشیر اژدها شو کرده تو پشت این استاد شیفو ها یا انگار می خوان سوار جاروی پرنده ی هری پاتر بشن. بعدشم که همه کلاس یا با کنایه می گن آخـــی عزیزم یا با نفرت هرچه تمام می گن ایشــــــــــــــش، جیگر کی بودی تو عمویی!!!

راستی سر امتحان ها هم دیوار چین رو قرض نمی گیرم بچینم دورم و با همه مهربونم و براشون یه کارایی می کنم تازه بعضی وقت هاهم دست می خوره به میز یا پاک می افته که پشتیم راحت ببینه که چقد تمیز و ردشت نوشتم یا کلا برگم می افته زیر پای بغل دستیم.

تَهِ تَهِ گند زدم تو امتحان هیودهِ (همون هفده) اما همیشه یادم می رفت بدم برگه ی امتحانم رو اولیای گرامی امضا کنن ؛ وقتی ام که معلم می گفت برگه ها رو میز همون موقع سریع یه جعل امضای حرفه ای انجام می دادم.

بریم سراغ معلم های مدرسه ، از علوم شروع می کنم که خیلی مهربون و دلسوزی مادرانه داره و چون تا یه نمره هم ارفاق می کنه همه خیلی دوسش دارن. مهم ترین نکته ی ظاهریش سر بی مـوی طاس بود. مو های دور سرش نریخته بودن اما همه ی مو های داشته و نداشته رو بـا صفر می زد؛ به خاطر همین وقتی آفتاب می افتاد تو کلاس سرش مثل لامپ های خورشیدیِ قدیمی می شد. مژه های کم پشتی و کوتاهی داشت البته معلوم بود که بلنداش ریختن. به نظر من سن آدم هارو باید از رو دست هاشون فهمید. معلم علوم کلاس ما اسمش آقای عباسپور بود ؛ دست های پیری داشت اما رفتار و پوست صورتش و آرامش و چیز هایی که توی یک سال ازش دیدم خلاف اینو می گفتن. یا دست هاش زود پیر شده بودن یا مثل بازیگرای هالیوود خوب مونده بود. توی تمام سال تحصیلی فقط سهچهار بار لای کتاب علوم رو باز کردیم.

ادامه دارد

Image result for ‫مدرسه ایرانی کلاسدرس‬‎


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

خاطرات یک نسخه پیچ تاسیسات اکابن فیلمووین 98music06 بال آهنی پیکو موویز شعر ها ناقص دانلود فیلم های ایرانی و خارجی ویدئو پروژکتور پاناسونیک اسلام سیاسی ، سیاست اسلامی